وجدان بیدار،سلام...

به نام یگانه مهندس گیتی

سلام. یه سلام توأم با آرامش. آرامش این روزهای - مثلا - زمستانی!

امیدوارم که خداوند درهای محبتش رو روبه ما باز کنه و باران رحمتش رو بر سر ما بریزه.

.

.

.

دبیر جغرافیا حرف قشنگی زد.گفت حتما باید یه اتفاق دلخراش بیفته تا قوانین و تفکرات غلط ما تغییر کنه.باید حتما استادی ارجمند کنار خیابون جون بده تا قانونی که میگه همراه بیمار تصادفی عامل تصادفه نقض بشه و عابرا نترسن از اینکه اقدام به نجات دادن کسی از مرگ ممکنه موجب گرفتاریشون بشه.

حقی داشت به نا حق ضایع می شد و صدای من و دوستام در اومده بود که چرا...؟این انصاف نیست. ملیحه می گفت تو چرا خودتو قاطی می کنی؟

گفتم این حقش نیست.خودتم میدونی.

گفت آره ولی وقتی می بینی بقیه دارن دفاع می کنن دیگه چرا تو هم تلاش می کنی؟اگه قرار باشه به حقش برسه با حرفای همون بقیه به حقش می رسه.

گفتم اگه اون بقیه هم با این تفکر ساکت بشن چی؟اون وقت کی به دادش می رسه؟من امروز اینجا کمکش می کنم تا فردا خدا یه جای دیگه دستمو بگیره.

ملیحه هم اومد.اونم هم صدای ما شد.حرف،حرف کوچیکی بود.بحث سر چیز مهمی نبود.ولی حق نباید ضایع بشه. این اولین قانون ماست.

فکر نکن که اگه جای من و اون عوض بشه هیچ وقت کمکم نمی کنه.اونی که باید به داد ماها برسه یکی دیگه ست. تو و اون برای هم وسیله این.

بابا همیشه میگه...

من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه بر می خیزند.

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد...؟

(شعر کاملش رو اگر فرصت کردید بخونید.)

 

+ امیدوارم اونقدر وجدانتون بیدار باشه که شما بتونید شبها راحت بخوابید.

 

در پناه خدا باشید،یاحق.


برچسب‌ها: دل نوشت
[ پنجشنبه 7 اسفند1393 ] [ 1:23 PM ] [ صبا ]
[ ]

تفاوت از زمین تا آسمان است...

به نام نقاش بال پروانه ها

توی مدرسه قدم می زدیم و صحبت می کردیم.نگاهم افتاد به لباس های نه چندان گرم و رنگارنگ بچه ها... نارنجی،زرد، قرمز، صورتی و...نگاه کردم به چهره های متفاوت.به انواع مدل های کفش...به مانتو هایی که اسم یونیفرم رو یدک می کشیدن و بین طرح مانتوهای دو نفری که با فاصله ی اندک کنار هم ایستاده بودن زمین تا آسمون تفاوت بود.فکر کردم...یعنی آدما فقط توی ظاهر با هم فرق دارن؟

نشستیم سر کلاس.درس محبوب ادبیات... بحث و جدال عقاید.این که می دیدم از یه بیت خواجه حافظ چه تعابیر مختلفی وجود داره تا حدودی متوجه تفاوت بین عقاید افراد می شدم.هرکس عقیده به خصوصی داشت.این باعث شد که بیشتر فکر کنم...اگه این طوره پس همه ی آدما برای خودشون خاص و متفاوتن.در نتیجه هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که یه فرق بزرگ با بقیه داره.

شونه مو تکیه دادم به پنجره ی دوست داشتنیم.سکوت درختا رو تماشا می کردم.لیوان قهوه مو جرعه جرعه خالی کردم و یادم افتاد به آدم هایی که مدعی هستن قهوه رو تلخ می خورن و این نشونی از خاص بودنشونه.دخترایی که همشون عطر مردونه می زدن و فکر می کردن این کاریه که فقط اونا انجام میدن.کسایی که حساسیت های افراطیشون روی مسائل کوچیک و بی اهمیت رو فقط مختص خودشون می دونستن.در حالی که من معدود افرادی رو دیدم-شاید انگشت شمار- که قهوه با شکر و عطر شیرین جزء علایقشون بود.و چقدر زیاد بودن کسایی که مدعی حساسیت های ظریف بودن و باعث می شدن من نا خودآگاه تکیه کلاممو به کار برم...اوه...مای گاد!!!چه آلاگارسونی می کنی شما!

 

 

بار دیگه نگاهمو دور تا دور حیاط مدرسه چرخوندم.بین آدمایی که همشون مدعی هست یا خاصن یا آسن یا یا لاتن یا دافن یا پافن و یا به هر طریقی حس می کنن تفاوتی با بقیه دارن فرق وجود داره با آدمایی که هیچ ادعایی ندارن.در واقع بین این همه زرق و برق و نور و رنگ، تک رنگ ِبدون طرحه که خاصه.اون همه زرق و برق با وجود طرح های متفاوتشون در باطن یکی هستن.مثل همون لباس های گرم رنگارنگ که کار همشون گرم کردنه و اون مانتو های سورمه ای با دوخت های متفاوت که همشون یونیفرم یک مدرسه هستن.

آدما متفاوتن.این چیزیه که هممون بارها شنیدیم.و شاید بارها فکر کرده باشیم که مگه میشه 7 میلیارد نفر آدم روی زمین وجود داشته باشن بی هیچ تفاوتی...میدونی،جواب این سوال برای هر کس یه چیزه.این بسته به ارزش های تو که آدم ها رو با چه مقیاس و معیاری بسنجی.این که چه عینکی زدی به چشمت و چه جوری نگاه می کنی...اما مطمئن باش با هر مقیاس و معیار و سلیقه ای،تو هم سادگی رو می پسندی و میدونی چیزی که ساده باشه نه هیچ وقت مده و نه هیچ وقت از مد میفته!

 


برچسب‌ها: دل نوشت
[ سه شنبه 7 بهمن1393 ] [ 3:29 PM ] [ صبا ]
[ ]

این روزها...

به نام محبوب قلب ها

سلام.

اندر احوالت آخر پاییزی شما؟از ته ته ته دلم امیدوارم حال همه تون خوب باشه.شب یلدا دورتون شلوغ و روی لبهاتون خنده باشه.

گردو غبار غلیظی فضای این وبلاگ بخت برگشته رو گرفته.نه کسی سر می زنه نه چیزی.منم که مشغول. نمیدونم کدوم درسمو بخونم... مدیونین یه درصد فکر کنین جز درس کار دیگه ای دارم... :)

زندگی هنوزم قشنگه.اگه من اون روزای سیاهو گذروندم تاوان اشتباهات خودم بود.تاوان خوب بودن هایی که بی جواب موندن و من بازم بهشون ادامه دادم.

معتقدم انسان در گرو کاری است که انجام می دهد... اکثر ویژگی های زندگیمون به خاطر کارای خودمونه... بسته به خودمون.

کاشکی یاد بگیریم که تقصیراتمونو گردن بگیریم و فکر نکنیم علیه السلام هستیم...

براتون آرزوی زیباترین ها رو دارم...

زمستونتون پر از پاکی برف...

+دو قدم مانده که پاییز به یغما برود/این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد.../دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!ناله هارابس كن!/تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت..../ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!/اين شتاب عمراست ...من وتوباورمان نيست كه نيست!!

زندگي گاه به كام است و بس است؛زندگي گاه به نام است و كم است؛زندگي گاه به دام است و غم است؛

چه به كام وچه به نام وچه به دام...زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛

چه به راز و چه به ساز و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداری ماست زندگی میگذرد...

[ شنبه 29 آذر1393 ] [ 10:59 PM ] [ صبا ]
[ ]

پاییز

"به نام یگانه نقاش رنگین کمان"

 

 

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ شهریوری

ونه زمستان با هیچ اسفندی

اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست . . .

 

+ پاییز مبارک...


برچسب‌ها: دل نوشت
[ چهارشنبه 2 مهر1393 ] [ 4:27 PM ] [ صبا ]
[ ]

مژده ای دل...

.:. به نام یگانه سراینده ی زیبا غزل زندگی .:.

+ صبا ز طره جانان من چه می خواهی؟ ز روزگار پریشان من چه می خواهی؟

- جونتو...

+ دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست...به حیرتم که تو از جان من چه می خواهی؟

- اونش دیگه به خودم مربوطه

اصولا تجربه ثابت کرده که بنده آدم نگاتیوی بودم :) ...بنا بر این،علامت منفی مال من شد :)

سلام؛سلام به همه ی اونایی که وجودشون و حضورشون انرژی مثبته و انگیزه برای ادامه.امیدوارم هرجای این کره ی خاکی که هستین حالتون خوب باشه و لبخند روی لباتون.

دقت کردین گاهی چقدر چیزای کوچولو کوچولو جمع میشه و به آدم انرژی و انگیزه میده؟البته این بستگی به خود آدم هم داره و چقدر خوش به حال اوناییه که کوچک ترین چیزها هم سر شوق میاردشون و همه چیزو به فال نیک می گیرن.

من معتقدم که اگه واقعا ته دلت نیتی داشته باشی و تفأل بزنی خواجه حافظ جوابتو میده.دیگه فرقی نداره که چی اولش بخونی و چجوری فال بگیری.چند ماه پیش، توی دوره خاصی که من خیلی دلگیر بودم تفألی زدم و حافظ جواب داد که اگه دقت کنم هیچ کس جز خودم به دردم نمی خوره.خوب اون روزا که همه می گفتن بی خیال بقیه باش این جواب حافظم مزید بر علت شد تا من یه آنتی ویروس روی خودم نصب کنم و این کار باعث شد خیلی ها نه تنها از ذهنم که از زندگیمم حذف بشن و من دیگه بهشون فکر نکنم.واقعا به این نتیجه رسیده بودم که دندون لقو بالأخره باید کند و دور انداخت.یه جورایی میشه گفت امیدمو فقط به خدا داده بودم و از همه کنده بودم.چشمم به دستای اون بود که معجزه کنه و همه چیز ساخته بشه...

توی دوماه اول تابستون ذهنم خیلی درگیر بود که سال های پیش رو چطور می تونه باشه و چه اتفاقاتی قراره بیفته. واقعا از ته دلم آرزو می کردم مثل دو سال گذشته نباشه!چقدر دعا می کردم که همه چیز درست بشه و برای همیشه درست بمونه.اما وقتی دختر دایی که به حس ششمش ایمان دارم بهم گفت که آرامش بیشتر میشه و دوستم اطمینان داد که نمیذاریم اتفاق بدی برامون بیفته،با همیم و خدا هم با ماست یکم آروم گرفتم و خواجه حافظ چه قشنگ مهر تأیید زد و دلگرمم کرد...

مژده ای دل...

         

 

یاد اون روز بخیر.بعد از فال خودم برای چند نفر دیگه هم فال گرفتم و چه خوب در اومد و حافظ که روحش شاد باشه چقدر امیدواری داد.(فکر کنم ترک شیرازی به دست آورده بود دلشو حافظم شاد شده بود هی به ما امید می داد البته خواجه شوخیه ها قهر نکنی دیگه جواب ندی)

 خلاصه که ما بسی امیدوار شدیم.انشاالله که به خیر بگذره.امروزم رفته بودیم مدرسه گفتن که جنابعالی کلاس دوم دو هستین و چه بد که با چند تا از بچه ها نیستم.البته نبودن با اینا می ارزه به اینکه از دست زهرا در برم!

 

دلاتون شاد و لباتون خندون...در پناه خدا باشید.


برچسب‌ها: دل نوشت
[ دوشنبه 10 شهریور1393 ] [ 4:6 PM ] [ صبا ]
[ ]

غیرت،حسادت...

به نام مهربان ترین...

راستشو بگو!این یه بازیه...نکنه همه حرفای تو مثل حرف همه صحنه سازیه؟این یه بازیه...!

سلام :)

طاعات و عبادات مورد قبول حق تعالی ان شاءالله.چیه؟چرا این جوری نگاه می کنین؟به من نمیاد مودبانه صحبت کنم؟اراجیف می خوره بهم فقط؟ آقا من به شخصه عاشق این ترانه م.بله میدونم خیلی ترانه دوست دارم ولی این جزء اون ترانه هاییه که خیلی خیلی دوست دارم

راستش امسالم به اونن صورت ماه عسل رو تماشا نمی کنم ولی شنیدم که موضوعات جالبی داره.اون روز دیگه دم دمای افطار بود که از کامپیوتر دل کندم و رفتم توی سالن که صحبت مامان و بابا نظرمو جلب کرد...

بابا: خیلی خوبه که این مردو دعوت کردن.اینجوری که نمیشه...

مامان:آره منم میگم.این جوری مردم فکر می کنن قتل خیلی راحته و بخشیده میشن.

نگاهمو ازشون گرفتم و توجهم جلب شد به صفحه تلویزیون و مجری که داشت سوال می پرسید و اون مرد... راستش اگه بگم بعد از شنیدن ماجرا اونم به صورت نصفه و نیمه شاخ در آوردم دروغ گفتم آخه در نیاوردم! ولی خوب خیلی تعجب کردم کردم که چرا باید یه پسر به خاطر یه دختر آدم بکشه...؟!دلیلش چی بوده؟ نمیشه گفت جنون آنی چون کاملا برنامه ریزی شده بود.چرا؟حتی اگه فرض بگیریم این پسر بسیجی نبوده و تو تکیه امام حسین و هیئت و این ور و اون ور جایی نداشته... آقا فکر می کنیم واقعا قصدی داشته و تیکه پرونده و مزاحم شده و هرچیز دیگه...ولی آیا درسته؟ شما زبون نداشتی حرف بزنی پسر خوب؟

حالا این به کنار...سوال من اینه:چرا برای کسی که نسبتی باهاش نداشته غیرتی شده؟میخوام بدونم اصلا از نظر این آدما غیرت یعنی چی؟ یعنی اونایی که به ناموس مردم چشم دارنو بکشی؟خیلی خوب!تو راست میگی.ولی خودت که با یه دختر دوستی چی؟اون ناموس توئه یا کس دیگه؟

واقعا نمی تونم فکر کنم چطور گاهی دخترا اجازه میدن پسری که نسبتی باهاش ندارن براشون تعیین تکلیف کنه...این مانتو رو دیگه نپوش...با اون دوستت نگرد....عکستو تو فلان جا نذار و...

 

 

یا پسرا...چرا خوششون میاد وقتی یه دختر بهشون میگه فلان پیرهنتو دوست دارم...فلان کفشو نپوش خوشم نمیاد...بهمان رنگ بهت میاد...اون دوستت که فلانه رو ازش خوشم نمیاد...به دختر خالت کم محلی کن و...

نگین عاشق نیستم و نمی فهم که واقعا مسخره ست!این غیرت ها و حسادت ها از سر عشق نیست.دو روز دیگه از این حرفا خوشتون نمیاد،لجتون می گیره!خانم گل! دوستش داری؟به خاطرش هر کاری رو قبول می کنی؟ بشین فکر کن ببین بعدا هم می تونی بپذیری؟ می تونی سال های بعد هم با این شرایط کنار بیای؟اصلا ببین دوستت داره؟اون اگه دوستت داشت که نمیخواست تو تغییر کنی!همون چیزی که بودی رو می پذیرفت!مراقب باش!شخصیتی که سال ها شکل گرفته رو نمیشه یا سخت میشه تغییر داد.

آقای محترم...اگه عاشقشی بهش بگو...رودربایستی نداشته باش.بگو من این دوستمو کنار نمی ذارم...من این اخلاقو دارم...من این رنگو دوست ندارم...اصلا بهش بگو مگه عاشقم نیستی؟من اینم! اگه میخوای عاشق این باش! نگین اینا مهم نیست...همه چیزای کوچیک جمع میشه کنار هم و یه زندگی رو میسازه!شاید الآن بتونی قبول کنی و حتی خوشحالم بشی ولی چه تضمینی داری برای آینده؟مگه ادعات نمیشه که عاشقته؟امتحانی بهش بگو من اینم.اون کاری که تو میگی رو هم انجام نمیدم.اگه پذیرفت،باشه!حق با شماست!

خیلی دلم می گیره بعضی از دوستامو که تو این شرایط می بینم...چیزی هم نمی تونم بگم چون گفتنش بی فایده ست و یه حرفو وقتی بیشتر از دوبار بزنی دیگه بار سوم مسخره ست اگه تکرارش کنی...!

فکر کنم باید پیشاپیش عید رو بهتون تبریک بگم...:) عید سعید فطر مبارک

در پناه حق باشید،یا علی مدد


برچسب‌ها: دل نوشت
[ پنجشنبه 2 مرداد1393 ] [ 11:3 AM ] [ صبا ]
[ ]

یک سال دیگه هم گذشت

به نام خداوند جان آفرین

سلااااااااااااام.

سلااااااااااااااااااااااااام.

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

حال شما خوبه ان شاءالله؟همه چیز رو به راهه؟من که تو اوج قاراشمیشی ام.کلا همه چیز به هم ریخته.یه جور عجیبی شده زندگیم. اتفاقایی که دیگه به وقوع پیوستنشون محال بود دارن برام پیش میان. سردرگمم. گیجم...! نمی دونم والا...!هرچه پیش آید خوش آید.تا ببینیم خدا چی میخواد.

امروز دوازدهم خرداده.روز تولد من و البته روز تولد دل نوشته های یک نوجوان.وبلاگم 4 ساله شد و خودم 15 ساله و وارد 16 شدم. یک سال بزرگ تر شدم و این یک سال هم مثل بقیه سال های زندگیم پر از تلاطم و اتفاق بود برام.با آدمای جدید دوست شدم.بعضی ها از زندگیم حذف شدن.بعضی ها اهمیتشونو از دست دادن و خیلی ها برام مهم شدن.چیزای زیادی یاد گرفتم.یاد گرفتم نباید تو ذهنم از آدما فرشته بسازم.یاد گرفتم همه می تونن بد باشن. یاد گرفتم آدما رو همون طور که هستن بپذیرم.یاد گرفتم محبت برای همه جایز نیست و...

بازم مثل همیشه شک دارم توی این که به آموخته هام عمل کردم یا نه.اینو فقط خدا می دونه. :)

از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن صمیمانه تشکر می کنم و اعتراف می کنم بابا،مامان و شکیبا بد جور غافلگیرم کردن.البته انتظار نداشتم مریم (دوستم) و مریم(نوه عمه) بدونن.خلاصه که امروز هی شک وارد میشه بهم. :)

+دعام کنین امتحانامو خوب بدم.یه فرصت پیدا کنم و بیام کلی حرف دارم.

+یادش بخیر.پارسال این موقع،تو جرقه...!

در پناه خدای مهربون باشید،یا حق


برچسب‌ها: دل نوشت
[ دوشنبه 12 خرداد1393 ] [ 1:25 PM ] [ صبا ]
[ ]

این روزای من

.: به نام یکتای بی همتا :.

آقایون خانم ها سلاااااااااااااام.

یه سلام فوق العاده تگری با طعم شربت آبلیمو و زعفرون تو این هوای بهاری اردیبهشت ماه.واقعا چه حال و هوای خوبی... چه حس قشنگی.همش دلم میخواد از پنجره بیرونو نگاه کنم.البته منهای این دود و دم اندک هوا.

خیلی وقت بود ننوشته بودم.یعنی درواقع اینجا ننوشته بودم وگرنه اگه من یه روز ننویسم خل میشم. (نه که نیستم :) )

راستش یه مدته مشغله زیاد دارم.منظورم از مشغله،این نیست که کار و درس داشته باشم،نه.منظورم مشغله فکریه.یه عالمه فکر و نگرانی،چرا های بی جواب و برنامه ی فرداها ذهنمو مشغول کرده.یعنی در واقع منظورم از این عبارت این بود که تو سرم خیلی شلوغه.به قول نوه عمه که می گفت ذهنم مثل زیر تخت خواهرم درهمه.

رشته مو انتخاب کردم.هنوزم مطمئن نیستم اما تصمیم گرفتم ثابت قدم عمل کنم.چون واقعا به نظرم با شک و تردید نمیشه پیش رفت.دوست دارم راهی که انتخاب می کنم رو تا ته برم و خدایی نکرده مجبور نباشم از وسط برگردم و کار دیگه ای رو از صفر شروع کنم.به قولی دلم نمیخواد متل نوشای درس هشتم کلاس دوم ابتدایی باشم.میخوام پای حرفم و گزینه ی انتخابیم بمونم.یا رومی روم،یا زنگی زنگ.نه ترکیبی از این دو!

چند وقتیه شدیدا حواس پرت شدم.آلزایمر در سن 15 سالگی... (o_O) ...آها،بفرما.شاهد از غیب رسید.همین الآن خانم رشیدی،همسایه مون، فلشمو برام آورد و من کلی فکر کردم این دست اونا چکار می کرده که یادم اومد خودم دیشب بردم اونجا تا آهنگ بذاریم.یعنی واقعا شرمنده این حافظه ی قوی هستم.

خیلی خوشحالم که مدارس تموم شد.یه مقداری از طرف دوستام تحت فشار بودم و برای منی که از جون برای دوستانم مایه میذارم این سخته.اما این بار برخلاف همیشه در کمال تعجب خودم و اطرافیانم پی حل این مشکل نرفتم برای برقراری رابطه دوستیم.این بار به جهنم نثار کردم و با وجود تمام خودخوری هام به روی مبارک نیاوردم که اتفاقی افتاده.بی خیال دنیا...

ممنون که وقت گذاشتید و دل نوشته مو خوندید.

+ بابایی،روزت مبارک.همه ی باباهای خوب دنیا روزتون مبارک.

+دلمان کوچک است ولی آنقدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش داریم نیمکتی بگذاریم برای همیشه ی عمر...

 

بعدا نوشت:

بابا توی اتاق بود من توی سالن.کلی گشتم تا این متنو پیدا کنم براش بفرستم:

با اینکه من از وضع خودم دلگیرم/بی هدیه برای تو پدر می میرم/در شهر به هر مغازه رفتم دیدم/جوراب نداشت بنده بی تقصیرم...! روزت مبارک  :)

بعد از 5 یا 10 دقیقه فکر کنم جواب داد:

خوب است برای من تو کادو نخری/هم فکر خرید از سر ما در ببری/این است حقیقتی تلخ که با پول بابا/از بهر خودش یه جفت جوراب بخری!!!

شاعرم بودی ما نمی دونستیم؟؟!!! :)))

در پناه خدا،شاد و سلامت باشید.

 

 

 

 


برچسب‌ها: دل نوشت
[ سه شنبه 23 اردیبهشت1393 ] [ 7:22 PM ] [ صبا ]
[ ]

سال نو...

به نام تک نویسنده کتاب سرنوشت

سلام.

شب بارونی همه بخیر.

بوی بهار شدیدا پیچیده توی دنیامون...چه دنیای بزرگ و شلوغ پلوغ و پر مشغله آدم بزرگا و چه دنیای کوچیک و خلوت بچه ها...

سال 92 هم داره نفس های آخرشو میکشه و ما نزدیک تر میشیم به سال 93.به یه تحول دیگه و شاید یه شروع دیگه.

فقط خدا می دونه که توی سال جدید قراره چی به سر ما بیاد.چه اتفاقات خوب و چه اتفاقات بدی در انتظارمونه.فقط مثل همیشه تنها کاری که می تونیم انجام بدیم دعا کردنه.دعا کنیم سالی که داره میاد مملو از شادی و سلامتی باشه برای همه آدم ها.

برای خودم اگه بخوام میانگین بگیرم سال 92 خوب بوده.یعنی خوب نبود اما بهتر از سال 91 بود :) .

امیدوارم سالی که داره میاد برای همه تون توأم با شادی باشه.از خدا میخوام لبخند روی لبهاتون باشه و برکت مهمون همیشگی خونه هاتون.

سال خوبی داشته باشید.

11 ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ
ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺩﻝ ﺷﻜﻮﻧﺪﻥ،
ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺷﻜﺴﺖ.
ﺧﻴﻠﻴﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺧﻴﻠﻴﺎ هم ﺗﻨﻬﺎ...
ﺧﻴﻠﻴﺎ ﺍﺯ ﺑﻴﻨﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻦ و
ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑﯿﻨﻤﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻥ.
ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ.
اشک ها و لبخند ها...
ﺯﻧﺪﮔﻰ گاهی در راستای اهداف ﮔﺬﺷﺖ،
گاهی هم ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎموﻥ.
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ 10 ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻧﺪﻩ ,10 ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ...!


برچسب‌ها: دل نوشت
[ دوشنبه 19 اسفند1392 ] [ 10:31 PM ] [ صبا ]
[ ]

طلوع دوباره

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

حال و احوال چطوره؟

خوبین انشاء الله؟

زندگی بر وفق مراده؟

اگه خوبین و زندگی هم بر وفق مراد،که خدا رو شکر.انشاءالله که به قول یه دوستی وفق تر تر تر بشه.اگه هم غیر از اینه،امیدوارم که حالتون خوب بشه و زندگی هم به کامتون.

خیلی خوبه که آدم کسی یا کسانی رو داشته باشه که باهاشون صحبت کنه.گاهی مشورت،گاهی درددل گاهی گله و گاهی هم...

اما امان از اون وقتی که نتونی دردتو به هیچ کدوم از آدمای زندگیت بگی.نه به راهنمای زندگیت،نه به کسی که همیشه دلگرمت کرده،نه به همراهت و نه به هیچ کس دیگه.یه موقعیتایی از زندگی هستن که آدم حس می کنه بد جوری خورده زمین.یه مشکلاتی پیدا میشن که به نوبه خودشون آدمو محکم می کوبن زمین.جوری که شاید بلند شدن خیلی خیلی سخت باشه.

کوچیک تر که بودم،وقتی فریدونشهر برف میومد و من تو هر ده تا قدم نه تاشو زمین می خوردم،بابا می گفت :" اگه قدماتو محکم برداری کم تر زمین می خوری و بهتره.اما یه چیزی رو حواست باشه،اگه اون جوری راه رفتی و یه وقتی زمین خوردی،دردش خیلی بیشتره."تو همون عالم بچگی جواب میدادم:"آدم اگه کم بخوره زمین و دردش بیشتر باشه بهتر از اینه که همش آروم بخوره زمین."

این اتفاق توی زندگیمم افتاده.این که با تحکم راه برم و گاهی سخت زمین بخورم.این بارم افتادم.خیلی بد.یه جوری بود.یه حس خیلی بد.مثل احساسات یه آدمی که تمام عمرشو دویده و تلاش کرده و بعد از مدت ها ایستاده.فقط برای یه لحظه.و تو همون لحظه فهمیده که اون زمان،تو اون نقطه از زندگیش،بعد از اون همه تلاش هیچی نداره.هیچی...!و دیگه نتونسته ادامه بده.یه حسی مثل فلج شدن.

یه زمانی که دلم گرفته بود،شاید 5 ماه پیش...ریبار یه چیز قشنگی بهم گفت:

"پاشو...همونطوری که سر نماز بعد از شکستن تو رکوع و سجده در مقابل خدا...میگی بحول الله قوته اقوم و اقعد...یا علی..."

این بارم،شانسی که آوردم این بود که تو غفلت آدمای عزیز زندگیم،مریم بود.تحریکم کرد.به آخر خط رسیده بودم.نوشتم پایان،نقطه گذاشتم و رفتم سر خط.یه بار دیگه بحول الله گفتم و...

ایستادن یه حس خوبی داره.مثل دیدن طلوع دوباره ی خورشید و امیدی که به رگ هات تزریق میشه بعد از شبی که همشو به یاد غم انگیزی غروب گذروندی.میگن آدم وقتی بلند میشه بعدش سخت تر میشه زمینش زد.بلند شدم و می دونم که باز هم ممکنه زمین بخورم و می دونم که بازم اگه خدا بخواد،با کمکش می تونم سر پا بایستم.

+ باز هم بلند شو...ایستادنِ کسی که زمینش زده اند،از کسی که به زور سر پایش نگه داشته اند،زیباتر است.

+ دلخوشی ها کم نیست.زندگی باید کرد.

در پناه حق باشید،یا علی مدد



برچسب‌ها: دل نوشت
[ چهارشنبه 23 بهمن1392 ] [ 4:58 PM ] [ صبا ]
[ ]