به نام خداوند جان آفرین

سلااااااااااااام.

سلااااااااااااااااااااااااام.

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

حال شما خوبه ان شاءالله؟همه چیز رو به راهه؟من که تو اوج قاراشمیشی ام.کلا همه چیز به هم ریخته.یه جور عجیبی شده زندگیم. اتفاقایی که دیگه به وقوع پیوستنشون محال بود دارن برام پیش میان. سردرگمم. گیجم...! نمی دونم والا...!هرچه پیش آید خوش آید.تا ببینیم خدا چی میخواد.

امروز دوازدهم خرداده.روز تولد من و البته روز تولد دل نوشته های یک نوجوان.وبلاگم 4 ساله شد و خودم 15 ساله و وارد 16 شدم. یک سال بزرگ تر شدم و این یک سال هم مثل بقیه سال های زندگیم پر از تلاطم و اتفاق بود برام.با آدمای جدید دوست شدم.بعضی ها از زندگیم حذف شدن.بعضی ها اهمیتشونو از دست دادن و خیلی ها برام مهم شدن.چیزای زیادی یاد گرفتم.یاد گرفتم نباید تو ذهنم از آدما فرشته بسازم.یاد گرفتم همه می تونن بد باشن. یاد گرفتم آدما رو همون طور که هستن بپذیرم.یاد گرفتم محبت برای همه جایز نیست و...

بازم مثل همیشه شک دارم توی این که به آموخته هام عمل کردم یا نه.اینو فقط خدا می دونه. :)

از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن صمیمانه تشکر می کنم و اعتراف می کنم بابا،مامان و شکیبا بد جور غافلگیرم کردن.البته انتظار نداشتم مریم (دوستم) و مریم(نوه عمه) بدونن.خلاصه که امروز هی شک وارد میشه بهم. :)

+دعام کنین امتحانامو خوب بدم.یه فرصت پیدا کنم و بیام کلی حرف دارم.

+یادش بخیر.پارسال این موقع،تو جرقه...!

در پناه خدای مهربون باشید،یا حق


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : دوشنبه 12 خرداد1393 | 1:25 PM | به قلم : صبا |
.: به نام یکتای بی همتا :.

آقایون خانم ها سلاااااااااااااام.

یه سلام فوق العاده تگری با طعم شربت آبلیمو و زعفرون تو این هوای بهاری اردیبهشت ماه.واقعا چه حال و هوای خوبی... چه حس قشنگی.همش دلم میخواد از پنجره بیرونو نگاه کنم.البته منهای این دود و دم اندک هوا.

خیلی وقت بود ننوشته بودم.یعنی درواقع اینجا ننوشته بودم وگرنه اگه من یه روز ننویسم خل میشم. (نه که نیستم :) )

راستش یه مدته مشغله زیاد دارم.منظورم از مشغله،این نیست که کار و درس داشته باشم،نه.منظورم مشغله فکریه.یه عالمه فکر و نگرانی،چرا های بی جواب و برنامه ی فرداها ذهنمو مشغول کرده.یعنی در واقع منظورم از این عبارت این بود که تو سرم خیلی شلوغه.به قول نوه عمه که می گفت ذهنم مثل زیر تخت خواهرم درهمه.

رشته مو انتخاب کردم.هنوزم مطمئن نیستم اما تصمیم گرفتم ثابت قدم عمل کنم.چون واقعا به نظرم با شک و تردید نمیشه پیش رفت.دوست دارم راهی که انتخاب می کنم رو تا ته برم و خدایی نکرده مجبور نباشم از وسط برگردم و کار دیگه ای رو از صفر شروع کنم.به قولی دلم نمیخواد متل نوشای درس هشتم کلاس دوم ابتدایی باشم.میخوام پای حرفم و گزینه ی انتخابیم بمونم.یا رومی روم،یا زنگی زنگ.نه ترکیبی از این دو!

چند وقتیه شدیدا حواس پرت شدم.آلزایمر در سن 15 سالگی... (o_O) ...آها،بفرما.شاهد از غیب رسید.همین الآن خانم رشیدی،همسایه مون، فلشمو برام آورد و من کلی فکر کردم این دست اونا چکار می کرده که یادم اومد خودم دیشب بردم اونجا تا آهنگ بذاریم.یعنی واقعا شرمنده این حافظه ی قوی هستم.

خیلی خوشحالم که مدارس تموم شد.یه مقداری از طرف دوستام تحت فشار بودم و برای منی که از جون برای دوستانم مایه میذارم این سخته.اما این بار برخلاف همیشه در کمال تعجب خودم و اطرافیانم پی حل این مشکل نرفتم برای برقراری رابطه دوستیم.این بار به جهنم نثار کردم و با وجود تمام خودخوری هام به روی مبارک نیاوردم که اتفاقی افتاده.بی خیال دنیا...

ممنون که وقت گذاشتید و دل نوشته مو خوندید.

+ بابایی،روزت مبارک.همه ی باباهای خوب دنیا روزتون مبارک.

+دلمان کوچک است ولی آنقدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش داریم نیمکتی بگذاریم برای همیشه ی عمر...

 

بعدا نوشت:

بابا توی اتاق بود من توی سالن.کلی گشتم تا این متنو پیدا کنم براش بفرستم:

با اینکه من از وضع خودم دلگیرم/بی هدیه برای تو پدر می میرم/در شهر به هر مغازه رفتم دیدم/جوراب نداشت بنده بی تقصیرم...! روزت مبارک  :)

بعد از 5 یا 10 دقیقه فکر کنم جواب داد:

خوب است برای من تو کادو نخری/هم فکر خرید از سر ما در ببری/این است حقیقتی تلخ که با پول بابا/از بهر خودش یه جفت جوراب بخری!!!

شاعرم بودی ما نمی دونستیم؟؟!!! :)))

در پناه خدا،شاد و سلامت باشید.

 

 

 

 


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : سه شنبه 23 اردیبهشت1393 | 7:22 PM | به قلم : صبا |

به نام تک نویسنده کتاب سرنوشت

سلام.

شب بارونی همه بخیر.

بوی بهار شدیدا پیچیده توی دنیامون...چه دنیای بزرگ و شلوغ پلوغ و پر مشغله آدم بزرگا و چه دنیای کوچیک و خلوت بچه ها...

سال 92 هم داره نفس های آخرشو میکشه و ما نزدیک تر میشیم به سال 93.به یه تحول دیگه و شاید یه شروع دیگه.

فقط خدا می دونه که توی سال جدید قراره چی به سر ما بیاد.چه اتفاقات خوب و چه اتفاقات بدی در انتظارمونه.فقط مثل همیشه تنها کاری که می تونیم انجام بدیم دعا کردنه.دعا کنیم سالی که داره میاد مملو از شادی و سلامتی باشه برای همه آدم ها.

برای خودم اگه بخوام میانگین بگیرم سال 92 خوب بوده.یعنی خوب نبود اما بهتر از سال 91 بود :) .

امیدوارم سالی که داره میاد برای همه تون توأم با شادی باشه.از خدا میخوام لبخند روی لبهاتون باشه و برکت مهمون همیشگی خونه هاتون.

سال خوبی داشته باشید.

11 ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ
ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺩﻝ ﺷﻜﻮﻧﺪﻥ،
ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺷﻜﺴﺖ.
ﺧﻴﻠﻴﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺧﻴﻠﻴﺎ هم ﺗﻨﻬﺎ...
ﺧﻴﻠﻴﺎ ﺍﺯ ﺑﻴﻨﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻦ و
ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑﯿﻨﻤﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻥ.
ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ.
اشک ها و لبخند ها...
ﺯﻧﺪﮔﻰ گاهی در راستای اهداف ﮔﺬﺷﺖ،
گاهی هم ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎموﻥ.
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ 10 ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻧﺪﻩ ,10 ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ...!


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 10:31 PM | به قلم : صبا |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

حال و احوال چطوره؟

خوبین انشاء الله؟

زندگی بر وفق مراده؟

اگه خوبین و زندگی هم بر وفق مراد،که خدا رو شکر.انشاءالله که به قول یه دوستی وفق تر تر تر بشه.اگه هم غیر از اینه،امیدوارم که حالتون خوب بشه و زندگی هم به کامتون.

خیلی خوبه که آدم کسی یا کسانی رو داشته باشه که باهاشون صحبت کنه.گاهی مشورت،گاهی درددل گاهی گله و گاهی هم...

اما امان از اون وقتی که نتونی دردتو به هیچ کدوم از آدمای زندگیت بگی.نه به راهنمای زندگیت،نه به کسی که همیشه دلگرمت کرده،نه به همراهت و نه به هیچ کس دیگه.یه موقعیتایی از زندگی هستن که آدم حس می کنه بد جوری خورده زمین.یه مشکلاتی پیدا میشن که به نوبه خودشون آدمو محکم می کوبن زمین.جوری که شاید بلند شدن خیلی خیلی سخت باشه.

کوچیک تر که بودم،وقتی فریدونشهر برف میومد و من تو هر ده تا قدم نه تاشو زمین می خوردم،بابا می گفت :" اگه قدماتو محکم برداری کم تر زمین می خوری و بهتره.اما یه چیزی رو حواست باشه،اگه اون جوری راه رفتی و یه وقتی زمین خوردی،دردش خیلی بیشتره."تو همون عالم بچگی جواب میدادم:"آدم اگه کم بخوره زمین و دردش بیشتر باشه بهتر از اینه که همش آروم بخوره زمین."

این اتفاق توی زندگیمم افتاده.این که با تحکم راه برم و گاهی سخت زمین بخورم.این بارم افتادم.خیلی بد.یه جوری بود.یه حس خیلی بد.مثل احساسات یه آدمی که تمام عمرشو دویده و تلاش کرده و بعد از مدت ها ایستاده.فقط برای یه لحظه.و تو همون لحظه فهمیده که اون زمان،تو اون نقطه از زندگیش،بعد از اون همه تلاش هیچی نداره.هیچی...!و دیگه نتونسته ادامه بده.یه حسی مثل فلج شدن.

یه زمانی که دلم گرفته بود،شاید 5 ماه پیش...ریبار یه چیز قشنگی بهم گفت:

"پاشو...همونطوری که سر نماز بعد از شکستن تو رکوع و سجده در مقابل خدا...میگی بحول الله قوته اقوم و اقعد...یا علی..."

این بارم،شانسی که آوردم این بود که تو غفلت آدمای عزیز زندگیم،مریم بود.تحریکم کرد.به آخر خط رسیده بودم.نوشتم پایان،نقطه گذاشتم و رفتم سر خط.یه بار دیگه بحول الله گفتم و...

ایستادن یه حس خوبی داره.مثل دیدن طلوع دوباره ی خورشید و امیدی که به رگ هات تزریق میشه بعد از شبی که همشو به یاد غم انگیزی غروب گذروندی.میگن آدم وقتی بلند میشه بعدش سخت تر میشه زمینش زد.بلند شدم و می دونم که باز هم ممکنه زمین بخورم و می دونم که بازم اگه خدا بخواد،با کمکش می تونم سر پا بایستم.

+ باز هم بلند شو...ایستادنِ کسی که زمینش زده اند،از کسی که به زور سر پایش نگه داشته اند،زیباتر است.

+ دلخوشی ها کم نیست.زندگی باید کرد.

در پناه حق باشید،یا علی مدد



برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن1392 | 4:58 PM | به قلم : صبا |

به نام خالق پاکی ها


برف می بارد به روی خار و خاراسنگ...

کوه ها خاموش...

دره ها دلتنگ...


یادمون نره...دل آدما مثل برفه...این که گاهی چرکین و کثیف میشه تقصیر ماست...این ماییم که از روی دلشون رد میشیم و دلشونو لگد می کنیم...هیچ کس الکی بد نمیشه...کینه ای نمیشه...

مواظب دل هم باشیم.

اولین بـرف امسال مبارک...

+ بازم تو خواب من،با من قدم بزن،آروم و سر به زیـر...


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : چهارشنبه 11 دی1392 | 11:49 AM | به قلم : صبا |

به نام یگانه معبود هستی بخش

سلام

بابت غیبت چند وقته ام،از همه اونایی که سراغمو گرفتن و شاکی شدن از دستم عذر میخوام.

درگیر درس و امتحانات میان ترم و عدم وجود حس نوشتن و ... همه و همه باعث این تأخیر بود.

نمی دونم یادتون میاد یا نه...دوران ابتدایی،تا کلاس سوم...همیشه خدا علاوه بر مداد مشکی یه مداد قرمزم دستمون بود.برا نقطه ها،نشانه ها و ...اما یه جای دیگه ام ازشون استفاده می کردیم.وقتی معلم می گفت صفحه ی .... بند .... خط .... از اونجا که نوشته ..... تا ....... .اون موقع مداد قرمزو با مداد مشکی خیس از عرق دستمون عوض می کردیم و یه ضربدر می زدیم و می نوشتیم : خیلی خیلی مهم...

برای امتحانا و پرسشا اگه از روی همه مطالب دوبار می خوندیم اون نکته خیلی خیلی مهم رو سه بار که نه سه هزار بار می خوندیم...حفظ می کردیم...شایدم می فهمیدیم و بازم با استرس فکر می کردیم چه قدر گنگ و مبهمه و از دست خودمون شاکی می شدیم که چرا نمی فهمیمش...

سر امتحان وقتی اون سوالو ی دیدیم نفسمون چند لحظه ای می برید و بعد کم کم کلمات تو ذهنمون نقش می بستن...فعل و فاعل و مفعول سر جاشون قرار می گرفتند و جمله ای که با سختی حفظ کرده بودیم ساخته می شد.اما یه حالت دیگه هم بود.این که کلمات جا به جا بشن...این که با تمام خوندن ها و حفظ کردن ها هیچی از مطلب نفهمیده باشیم و جلوی اون سوال سفید بمونه و شایدم از جمله ای سیاه بشه که فعل و فاعل و مفعولش به بد ترین شکل ممکن چیده شده باشن و وقتی که معلم جوابو می خونه بخنده و پیش خودش فکر کنه که از جواب بعضی از این دانش آموزا میشه یه نظریه جدید ارائه داد.

حالا هم فرقی نمی کنه...حالا هم یه مسائلی تو زندگیمون هست که به شدت ذهنمونو مشغول می کنه...باعث میشه که مداد قرمز پررنگ ذهنمونو برداریم و محکم و با فشار مضاعف بنویسیم:خیلی خیلی مهم!!! بعد همین جور که قدم می زنیم،غذا می خوریم،درس می خونیم و کار می کنیم به اون مسئله خیلی خیلی مهم فکر کنیم.سعی کنیم به خاطر بسپاریمش و بفهمیمش...و بعد از کلی تلاش پیش خودمون بگیم:چرا اینقدر سخته؟

سر امتحان زندگی که اون سوالو می بینیم دست و پامون بلرزه و ...این جا هم دو حالت داریم.یا این که فمیدیم اون خیلی خیلی مهم چی گفته و سر زندگیمون پیاده اش می کنیم و یا...اگه حفظش کرده باشیم میشه تجربه را تجربه کردن که می دونیم کار درستی نیست.دوباره جای فاعل و مفعول و فعلو جا به جا می کنیم و گند می زنیم به زندگیمون...مثل همون جمله معروف درباره دوران دبستان که تخته پاک کنو خیس می کردیمو تخته رو پاک می کردیمو خوشحال از تمیزیشو تازه بعد از پاک کردن می فهمیدیم چه گندی زدیمو....بـــــله...!

چه قدر خوبه که بفهمیم...که بدونیم...نصیحتا و تجربه ها قصه نباشه برامون...بدونیم که مرگ فقط برای همسایه نیست و اگه هم باشه مام همسایه ایم.این ماییم که این دنیا رو ساختیم.اجتماع من ها و تو هایی که فکر می کنیم همه چیزو می دونیم و با اعتماد به نفس تمام خیلی خیلی مهم ها رو به دور افتاده ترین نقاط ذهنمون می رونیم و وقتی که یه مشکلی برامون پبش اومد حیرون می مونیم.من و تویی که بارها به خاطر غرورمون و این که فکر می کردیم خیلی خیلی مهم ها رو بلدیم زمین خوردیم.در صورتی که ما فقط اونها رو حفظ بودیم و موقع استفاده نتونستیم اون جور که مفهومش بوده ازش استفاده کنیم...

امیدوارم خیلی خیلی مهم های زندگیتون رو خوب بفهمید و به خاطر بسپارید تا بتونید توی پشت سر گذاشتن نقاط تیره زندگیتون با کمک خدا و استفاده از اصول مهم زندگی موفق بشید.


+یادمان باشد با آمدن زمستان ، اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم تا دچار سردی فاصله ها نشویم...زمستان مبارک...

+ بهارکم،حذف کردی و رفتی.من عادت دارم به این رفتن ها...حرفات همیشه آویزه گوشمه.موفق باشی همیشه.

+ ماه من  ، مبادا گرفته باشی که شهری را ، به نماز آیات وا میدارم . . .


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : یکشنبه 1 دی1392 | 10:56 PM | به قلم : صبا |

به نام آنکه مروارید عشق را در صدف دوستی نهاد

سلام.

زندگی برای اکثر آدما یه سیر تحول خاصی داره.(دقت کنین که گفتم اکثر آدما...بعضی ها هم خواسته یا ناخواسته طبق قانون زندگی پیش نمیرن.)به دنیا میایم،بزرگ میشیم،چهار دست و پا راه میریم،می ایستیم،راه میریم،حرف می زنیم،می فهمیم میریم مدرسه درس می خونیم.سیکل،دیپلم،کنکور و دانشگاه...ازدواج می کنیم،تشکیل خانواده میدیم و دوباره فرزندانمون...به دنیا میان،بزرگ میشن و...

تقریبا تا دیپلم برای هممون مشترکه.از اون به بعدم بعضیا مثل راننده سرویس سابق ما دوست ندارن کنکور بدن و برن دانشگاه و همون جا مزدوج میشن و یه زندگی مستقل رو تشکیل میدن.خیلی ها تو این راه ها و مسیر ها کارای خاص انجام میدن،تغییر می کنن،بد میشن،خوب میشن...بعضی ها تحت تأثیر دیگران و بعضی ها به خواست و اراده خودشون.خیلیها به سختی و خیلی ها به راحتی این مسیرو طی می کنن.خیلی ها با دید روشن و امیدوار و خیلی ها سرد و نا امید...

وقتی اطرافیانمون وارد مرحله جدیدی از زندگیشون میشن فکر می کنیم:چقدر زود گذشت...چقدر خاطره...حتی اگه خودمون کوچیک تر باشیم...

شنبه این هفته نامزدی دختر عموم بود و یکشنبه هم عقد کرد.اون وقتا که دبیرستانی بود فکر می کردم یعنی میشه منم یه روزی برم دبیرستان؟و چقدر دور به نظرم می رسید.وقتی رفت دانشگاه نفهمیدم که کی اینقدر بزرگ شد و وقتی رازشو برام گفت نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شدم...



دو هفته پیش که خبرو بهم داد شکه شده بودم.انتظار نداشتم بعد از دو سال...خوشحال شدم که هنوزم براش اونقدری ارزش دارم که بهم بگه و بازم جزء اولین نفرات باشم.وقتی فکر می کنم به روزایی که گذشت...اشک های من با اینکه خیلی زیادن ولی قادر به بیان یک هزارم از خاطراتمون نیستن.دختر عموی من کسیه که تمام حرفامو شنیده و مطمئنم بازم میشنوه.کسیه که نذاشت به بیراهه برم و میدونم بازم نمیذاره.کسی که وقتی شیرینی نامزدیشو خوردم از صمیم قلب براش آرزوی خوش بختی کردم چون میدونستم و میدونم که لایق خوشبختیه...

روزای پاییزو خیلی دوست دارم.با اینکه خاطرات بدی ازشون دارم اما واقعا برام قشنگن.بارون پاییزی آرامبخش ترین چیزیه که تو دنیا وجود داره.همیشه عاشق این بودم که تو خیابونای خلوت پاییزی قدم بزنم و با هر سوزی که میاد منم یه نفس عمیق بکشم...پاییز محشره...

+ آقای داماد...قبلا اومدی وبم.نمی دونم بازم میای یا نه.اگه اومدی و دیدی از همین جا بهت تبریک میگم.

+ ریبار روزای من...برات آرزوی بهترین ها رو دارم چون خودتم بهترینی...

+ تا حالا شده یه نفر شب نامزدیش بهتون اس بده بگه جات خالی؟خداییش خیلی کیف میده...

+چرا همه می نویسن سوپل ما می نویسیم سپل؟نه واقعا من می خوام بدونم...:(

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بعدا نوشت:

اون یکی دختر عموی گلم...امروز دهم آبانه...حس وجودت مبارک...


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : پنجشنبه 9 آبان1392 | 11:51 AM | به قلم : صبا |

**به نام آنکه تکیه برنامش غروریست جاودانه**


مگسی را کشتم...

نه به این جرم که حیوان پلیدی است بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم...

یا که چون اغذیه مشهورش،تا به این حد گندم!

ای دوصد  نوربه قبرش بارد...!

مگس خوبی بود.

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم...

«زنده یاد حسین پناهی»


+ عزیز ترین...پونزدهمین چهارده شهریورت پساپس مبارک.

+ دختر عمو...بیست و دومین دوم شهریورت بعد از بیست روز مبارک.

+ خانومی داره یک سال میشه ها...خیلی نامردی...

+ دیدم همه نظر سنجی و اینا گذاشتن منم دلم خواست.برای تنوع بد نیست...بفرمایید ادامه(باقی حکایت)...


بعداً نوشت:

لبخند تو تمام تعادل شهر را بهم میزند...

توبخند،

من شهر را دوباره می سازم...!

برگرفته شده از وبلاگ طلسم بی کسی...


برچسب‌ها: شاعرانه ها, دل نوشت, دورهمی

باقی حکایت
تاريخ : جمعه 22 شهریور1392 | 12:1 PM | به قلم : صبا |
 

به نام تک خالق خوشی های طولانی و غم های کوتاه

 

سلام سلام و صد سلام به همه ی کسایی که دارن این نوشته رو می خونن.حال و احوال رو به راهه انشاالله؟

عیدتون با تأخیر 8-9 روزه مبارکبه قول داداش حسین : اگه یه ذره تغییر کنیم هر روز هم تبریک بگم کمه...

 

یه روز قبل از عید فطر رفتیم فریدونشهر.طبق معمول همیشه...فرداشم دخمل داییمان آمد و جفتم جور شد تا تونستم آتیش سوزوندم و تلافی یک ماه آروم بودنمو در آوردم...کلی با خاله کوچیکه و همسرش و حمید و مائده خندیدیم.یه عالمه زبون درازی و شیطونی و عشق و صفا کلی شارژم کرد.مائده هم مثل همیشه لقب دلقک رو به بنده نسبت داد و کلی بهم خندید.حالا هم یه خبر خوب بهم داد و باعث شد حسابی ِ حسابی شاد شم.یعنی الآن می تونم یه بمب انرژی بزنم کل مردم اصفهانو سر حال کنم.به جان شمـــــ ـا...بعدشم که دخمل دایی رفت و خونه عمو و دختر عمه و نهایتا مهمون عمه شدیم در دل طبیعت...تا نصف کوه رفتیم عمه زهرای گلمان برمون گردوند بعدم با پیروزی لبخند زده میگه : دیدی برت گردوندم؟آخه عمه جان این چه کاری بود...؟بیچاره من و وروجک...چنان خورد تو حالمون...! بعدشم دختر عمه ها اصلا نزدن و برقصن...کی؟ دختر عمه های من؟نه بابا.بُهتون بستن بهشون...منم اصلا دختر عمو ها و وروجکو از راه فرعی نبردم و سرکارشون نذاشتم.کی؟ من؟هرکی هرچی بِهتون گفته دروغه.بعـــــله.

 

+راستش تمام اینا رو نوشتم که بگم همه اونایی که پیش فامیلتون هستین خوشحال باشین...فامیل نعمته.غربت بد دردیه و خیلی سخته...

+ قرار خاطره نویسی رو تو همین پست جا دادم.ببینم کی به قولش عمل می کنه

+ از مهمون نوازی هاتون خیلی ممنونم.انشاالله بیاین اصفهان و جبران کنیم

+ از قالبای تیره خوشم نمیاد ولی عکس اینو دوست دارم.


بعدا نوشت:

 + وروجک

+ غریب


برچسب‌ها: لبخند, دل نوشت

تاريخ : دوشنبه 28 مرداد1392 | 11:37 AM | به قلم : صبا |

سلام

حال و احوال خوبه انشاالله؟طاعات و عبادات قبول...

 

یه روز یکی از دوستان قدیمی که از قضا خیلی هم برام مهم بود و خیلی وقتا هم بهش گفته بودم این ره که تو می روی به ترکستان است برگشت و در جواب همین قبیل حرف ها بهم گفت:برای من تعین تکلیف نکن...(این آیکون عصبانیت مال اون دوست عزیزه ها...ورگنه من که عصبانی نمیشم.من همیشه این جوریم)

 

خیلی ها هم گفته بودن شعار میدی...حرفات همش شعاره...حقیقت نیست...اما در کنار همه اینا بابام و یه دوست خیلی عزیز دیگه به دادم رسیدن.اون دوست خیلی عزیز می گفت تو با اینکه تو شرایط متفاوت نبودی اما خوب می تونی همه چیزو درک کنی(ارواح خاک شوهر عمه ادیسون اگه الآن یادش باشه چی گفته)منم یه ذره احساس خوشحالی نمودم که خوب خدا رو شکر اقلا خیالم راحت شد حرف رایگان(با عرض پوزش منظور همون زر مفته) نزدم...

 

گذشت تا چند روز پیش...من زیاد اهل تی وی دیدن نیستم.مثلا برنامه ماه عسل رو که خیلی هم پر طرفداره فقط دو بار دیدم...و بار دوم همون چند روز پیش بود.نمی دونم اون قسمت رو دیدین که یه خانمی با دختر و پسرش مهمون برنامه بودن؟خانواده ی مهران؟همونایی که بعد از تصادف و مرگ مغزی پسرشون بی درنگ راضی به اهدای عضو شده بودن؟

 

راستش وقتی مامانه حرف زد اشکم در اومد...دیدین چقدر قوی بود؟حتی یه قطره اشکم نریخت...خواهره هم تا وقتی اون مرد نیومد تو گریه نکرد.اما وقتی کسی رو دید که حالا صاحب قلبی بود که یه روز تو سینه برادرش می طپیده نتونست خودشو کنترل کنه...هیچ چیزی نمی تونه حال اونها رو توصیف کنه...و صد البته که به قول آقای علیخانی جزکسایی که اون اتفاق تلخ رو تجربه کردن هیچ کس نمی تونه حالشونو درک کنه...همه ماهایی که مدعی درک بالا هستیم حتی قادر نیستیم که یه لحظه حال اون مادرو...اون برادرو...اون خواهر و اون پدری که توی برنامه نیومدو درک کنیم...

 

مادره یه چیزی گفت که خداییش دهن من باز موند...گفت خبر مرگ مغزی مهران،صحبت دکتر درباره این اتفاق و مطرح کردن موضوع پیوند و در پایان امضای ما برای اهدای عضو 5-6 دقیقه هم طول نکشید...!

 

 

 

 

از خودم پرسیدم آیا منم حاضرم زیر حکم تیکه تیکه کردن عزیزم رو امضا کنم؟در عرض 5-6 دقیقه؟مگه میشه اصلاً؟حتی وقتی به این فکر می کردم که سر یکی از عزیزانم همچین بلایی بیاد لبمو می گزیدم و سریع می گفتم:خدا نکنه...حتی تصورش هم برای من سخته...برای منِ مثلا با درک بالا از نظر خودم...برای منِ ایثارگر از نظر خودم...

 

نمی دونم رمان "همه هستی من" رو خوندین یا نه...اون وقتی که مانی احتیاج به قلب داشت و مادرش می رفت با رقیه صحبت می کرد که قبول کنن قلب دختر مرگ مغزی شدشو بدن به پسرش...یه قسمتی از رمان مانی یه حرف قشنگی زد:

 

""مانی نفس عمیقی کشید و گفت:اگه من تصادف کرده بودم و مرگ مغزی شده بودم میذاشتی منو تقسیم کنن و هر یه تیکه ام و به یه نفر بذل و بخشش کنن؟
فروغ داشت به هق هق میافتاد.
مانی منتظر جواب بود.
فروغ سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمیزد.
مانی دوباره گفت:جواب منو ندادی؟اجازه میدی چشمهام و بدی بشن نگاه یه غریبه،قلبم اگه سالم بود بشه زندگی یه نفر دیگه…هان؟رضایت میدادی که یه سینه ی خالی بدون قلب ،دو تا حفره بدون چشم…یه تیکه پوست بدون هیچ عضوی و بدی دست خاک؟ هان فروغ خانم؟
فروغ زانوهایش خم شد و دستش را جلوی صورتش گرفت و با صدای بلند تری گریست.بقیه هم ساکت سرشان پایین بود و در جدال با خودشان سعی در پنهان داشتن بغض و اشکشان بودند.
مانی دوباره داد زد:چرا جواب نمیدی؟
فروغ میان هق هقش گفت:نه…نه…نه…
مانی دوباره نفس عمیقی کشید و گفت: پس چیزی که خودت هیچ وقت بهش رضایت نمیدی و از دیگران نخواه که رضایت بدن…""

 

رضا داوود نژاد،شوهر خواهر عسل بدیعی میگه پدر زن من به این دلیل راضی شد اعضای عسلو اهدا کنه که من یک روزی گیرنده بودم و کبد یک نفر دیگه رو دریافت کردم...اینا حرفای آدمای داخل گوده...من یه نفرم که خارج از گود ایستادم و همیشه بی رحمانه حکم صادر می کنم...فکر می کنم داخل گود بودن سخت نیست و من بهتر از پسش بر میام...

 

+ نگار نازنینم : هفتمین هشتم مردادت مبارکایشالا صدسالیگیتو جشن بگیریم(دقت کن : بگیریم یعنی منم زنده باشم)

+ خدایا...کمک کن دیگه هیچ وقت،هیچ وقت خودمو با درک بالا نبینم...

+ خدایا...ازت میخوام تو این شبای عزیز بهترین تقدیرو برای دوستان و عزیزانم رقم بزنی...

+ التماس دعا...


برچسب‌ها: دل نوشت

تاريخ : سه شنبه 8 مرداد1392 | 4:53 PM | به قلم : صبا |